شعر شهادت اهل بيت (ع)

بسم الله

درد سر , بین گذر , چند نفر,یک مادر…

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست , از این کوچه سریع تربگذر

در خیالِ خود …

مقابل حَرَمت, در خیالِ خود, بانو

به نام حضرت سقا, نشسته بر زانو…

غرض زیارت خورشیدِ بی نشان در خاک

به قصد قربت پیغمبریست در افلاک

شهید روضه ی مسمار

پس از مصیبت در , در بدر شدم , مادر !

همین که از خبرت !! با خبر شدم مادر

نوشته اند : چهل تن به یک نفر ! من هم

اسیر صورت آن یک نفر شدم مادر

بحر طویل فاطمی

کوچه ای تنگ و سر جنگ

و مردی که دلش سنگ تر از سنگ

پر از خدعه و نیرنگ

مقابل به خدا یک زن مظلوم

دل و دین

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

شهیده راه ولایت

بعد از تو زمین و آسمان غمگین است

یا فـاطـمه ! داغت به خدا سنگین است

از دوری ات آنقدر که بر سینه زدم

بین در و دیوار دلم خـونـیـن است

حمید رضا نوری

 

کبودانه

نفس نفس ز زمانه تو آه میکشی و …

به سمت دست علی هی نگاه می کشی و …

تمام نیروی خود را کنار محسن خود

برای حیدر خود در سپاه می کشی و …

مجموعه رباعیهای فاطمی

خوردیم زمین و آسمان گم کردیم

در عالم خاک , بوی جان گم کردیم

قبر تو نه , می خورم به قرآن سوگند

ما ” قدر ” تو را در این جهان گم کردیم !

قومی که شکستند حریم حرمش را

اینجا که کسی پنجه بهدیوار کشیده ست

دستی ز وفا نقش غم یار کشیده ست

این در که چنین سوخته و دود گرفته ست

آتش به دلی خسته ز اغیار کشیده ست

برای خشنودی حیدر …

هر چند که خسته است برمیخیزد

با درد نشسته است , بر میخیزد

تا نام (علی) می شنود , با آنکه

پهلوش شکسته است , بر میخیزد

شاعر؟؟

 

ممنوع

حرفی به جز از ثنای زهرا ممنوع

در سینه به جز ولای زهرا ممنوع

از روز ازل خدا به آتش فرمود:

سوزاندنِ آشنای زهرا ممنوع

سید مجتبی شجاع

 

مبهوت مانده فلسفه از این کمال ها

مبهوت مانده فلسفه از این کمال ها

ازلطف او گرفته زبان ها مجال ها

یک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست

یک جا ظهورکرده جمال و جلال ها

دکمه بازگشت به بالا