شعر آیینی

ولایت مدار

   به نام خداوند جان و جهان
به پـروردگـار زمیـن و زمـان
به خلّاق بی مثل هفت آسمان
که از آب و خاک آفریده ست مان

نور

دوباره نور رسید و جهان منور شد
رسیدن همه تا عرش حق میسر شد
بخوان بنام خدایت که دل مسخر شد
بخوان که عشق به سیمای تو مصور شد

طلیعه ی نور

شما , طلیعه ی نورید , از سپیده شدن
حقیقتی که عیان نیست از شنیده شدن

اگر تمام فلک را ز ابر , پرده کشند
وقار کم نکند ماه , از ندیده شدن

دست توسل

اگر برآید چو مرغی زپیکر خسته ام پر

پرم سوی بارگاهی که باشد از عرش برتر

به بارگاهی که در آن, هزار موسی ابن عمران

برای خدمت کند رو, به عرض حاجت زند در

سجده

مردی که هم‌تراز رخش آفتاب نیست
در غربتش مجال حساب و کتاب نیست

خورشید,پشت ابر رود هم موثر است
زندان برای موسی جعفر حجاب نیست

موسای آل احمد

موسای آل احمدم و برگزیده ام
جای وصال, غربت و دوری خریده ام
با اشتیاق جام بلا سر کشیده ام
چون زینبم, حماسه ی صبر آفریده ام

جلوۀ آفتاب

چشم‌هایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاری‌ست
شبِ اندوه رو به اتمام است

رعیت ات شده ایم

دل شکسته ی خود را مجدد آوردیم
چقدر غصه در این رفت و آمد آوردیم
طواف کوی تو قسمت نشد , بد آوردیم
بنا به سنت خود رو به مشهد آوردیم

سبطِ زهرا

بس نحیف است دگر مانده فقط تصویرش

دست خیر است درآرید از او زنحیرش

اینکه دارد به نفس خس خس آخرهایش

دوجهان فیض بَرد از دم چون اکسیرش

عبد دربار توام

من ساحلم خشکم و دریایم تو هستی
عبدی زمین گیرم و مولایم تو هستی

نامت شده اکسیر مشکل های عالم
شیرینی هر روز دنیایم تو هستی

گوشه ی زندان

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست
جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید
از شاخه ی بشکسته , امید ثمری نیست

مثل شمع

مثل شمع است ولی سوختنش پیدا نیست
یا چو پروانه ! ولی پر زدنش پیدا نیست

پایش از این طرف افتاده سرش از آن سو
حرفم این است چرا حجم تنش پیدا نیست

دکمه بازگشت به بالا