اشعار آیینی

جمعه ها دل به حریمت سر و سامان گیرد

جمعه ها دل به حریمت سر و سامان گیرد

دردها با خم گیسوی تو درمان گیرد

عطر گلزار جمالت به فضا می پیچد

غصّه از جان بستاند,نفسم جان گیرد

جای اندیشه های آل الله

جای اندیشه های آل الله
آه, در وصف خال و لب ماندیم
آب در کوزه بود و ما غافل…
از معارف کمی عقب ماندیم

برگرد ای مسافر تنهای جاده ها

برگرد ای مسافر تنهای جاده ها
زیرا به دست توست تمام اراده ها

برگرد ازسفرکه ببینی به چشم خویش
تلخی روزگار همه خانواده ها

عنکبوت جهل در سرم تنیده تارها

عنکبوت جهل در سرم تنیده تارها
جبر قالبم شده به شکل اختیار ها

پای من همیشه لنگِ دام های نفس شد
شرمگینم از نیامدن سر قرار ها

من از دلدادگان وادی عباس آبادم

من از دلدادگان وادی عباس آبادم
کنار گنجنامه زندگی کردند اجدادم

دلی بی انتها دارم,چنان غار علی صدرم
اگر چه تیره ام اما,نگاهت کرده آبادم

اقبال عجم بود قدم رنجه نمودید

خورشید ولایت ز تو تابان شده باشد
از نور جلال تو درخشان شده باشد

آبادی ما رو به فنا بود, که دیدیم
از یمن قدم هات, گلستان شده باشد

نگاه کن که به رویم نشانه خورده

نگاه کن که به رویم نشانه خورده

چقدر صورت من تازیانه ها خورده

زبانه می کشد آتش ز روی ماه من

چه از شراره و از این زبانه ها خورده

زینب که سینه او خود مدفن حسین است

زینب که سینه او خود مدفن حسین است
روحش چنان لطیف است گویا تن حسین است

یارب چه نشئه گل کرد؟ ظلم است و استغاثه!!!
دست سنان و اخنس بر دامن حسین است

محملت با وقار می آمد

محملت با وقار می آمد
سبز تر از بهار می آمد

وه! عجب خوش خرام می آمد
با شکوه تمام می آمد

ای شفیع تمامیِ عالم

ای شفیع تمامیِ عالم
پدر و مادرم فدای شما
از عنایات مادرت زهراست
مینویسم اگر برای شما

آمدن این راه و مولا را ندیدن مشکل است

آمدن این راه و مولا را ندیدن مشکل است

از گل روی برادر گل نچیدن مشکل است

ای رضا جان آمدم اما رمق تا طوس نیست

وقت رفتن آمده, این دل بریدن مشکل است

در آستان تو حس کرده ام محبّـت را

در آستان تو حس کرده ام محبّـت را
و لمس کرده ام اینجا نسیم رحمـت را

خداست شاهد عرضم که در حرم چه قَدَر
دعای نوکرتان دیده استجابت را

دکمه بازگشت به بالا