شعر آیینی

سپر عمو

دستم اگر رهــــا بکنی یار مـــــــــی شوم

در قتلگــــــــــاه یاور دلدار مـــی شـــوم

دشمن نشسته عمه, روی پیکــــر عمــــو

رخست اگر دهی سپر یار مـــی شــوم

مطمئناً اینجایی

بی جهت منتظرم , مطمئناً اینجایی

ما کنار تو نه , انگار تو پیش مایی

آنکه بیناست به دنبال شما می گردد

از خدا حاجت کور است فقط بینایی

رباعیات انتظار …

وقتی که تو نیستی سراسر سردیم

پاییز و بهار ,وجودت زردیم

ای عقربه ها!باِیستید او چون نیست

از دَق دَقِ این دقیقه ها دِق کردیم

جمعه های دلتنگی

آه آقا !ببین ستاره شدم

از غم و زخم,استعاره شدم

بس که تیر از مژه زدی بر من

مثل شعرم چهارپاره شدم

غربت فراق

تا کی اینگونه بماند دل ما آقاجان؟

-عاشق و فارق و درگیر و جدا-آقا جان!

بی سبب نیست اگر فصله ها کم نشدند!

صاف و صادق نشده سینه ی ما آقاجان

پا برهنه

پابرهنه شد به میدان رد

داد میزد عمو رسیدم من

دست من هست پس نبر دیگر

تیغ زیر گلوت رسیدم من

شاید

       شاید او آمده و بار دگر برگشته             

  وای بر حال من و تو که اگر بر گشته

          نصف یک روز در این شهر اقامت کرده       

سر شب آمده و وقت سحر برگشته

آقا سلام

آقـا سـلام, خستـه نبـاشـی بـیـا که من

 اینجـا در انتـظـار تو هستم چرا که من

 غرق گنـاه هستـم و محتـاج یـک نـگـاه

 امشب دعا بکن تـو بخـواه از خـدا که من

عبدالله بن حسن

در سر شطرح معما می کرد

با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

رود نیل

عیب از کجاست؟ غیبت او بی‌دلیل نیست

چون ذاتا آفتاب , به مردم بخیل نیست

ما فرع خاک پای تو هستیم , ای حبیب!

خاکی که سر به سجده نیارد , اصیل نیست

طلوع

کی قصد شروع می کنی آقاجان

درکعبه رکوع می کنی آقاجان

دنیاشب تاریک ستم ها شده است

این جمعه طلوع می کنی آقاجان

مریم حقیقت

 

شعار دادیم

هم وعده سر قرار دادیم آقا

هم نامه که بی شمار دادیم آقا

گفتیم بیا و خودمان در رفتیم

یک عمر فقط شعار دادیم آقا

سجاد حقیقت شناس

 

دکمه بازگشت به بالا