شعر آیینی

شرمنده ایم

شرمنده ایم خار دل آزارتان شدیم
با این‌که‌جز تو یارِ عزیزی نداشتیم

ما؛میلِ‌خویش‌رابه‌تو ترجیح‌داده ایم
از بس بنا به نَفس سِتیزی نداشتیم

پدر

خدا یک روز اگر در کالبد شکل بشر میشد
پدر میشد پدر میشد پدر میشد پدر میشد

زمان خلقتش تلفیق کردند آب و آتش را
محبت های مادر در ابهت ضربدر میشد

ای جانِ شفا

لنگیم همه! عصای ما را بفرست
آمینِ پس از دعای ما را بفرست

بیماری ما صعب العلاج است بیا
ای جانِ شفا، شفای ما را بفرست

یک نظر کن سوی من خیلی گرفتارم هنوز
زار و مضطر آمدم محتاج غمخوارم هنوز

من به امید آمدم رو برنگردان از گدا
حال و روزم را عوض کن تا نفس دارم هنوز

بُغض آلود

بی تو به چشمانِ همه سیلاب باقی است
دل بیقراریِ دلِ بی تاب باقی است

عَکسِ غروبِ جَمکرانِ بُغض آلود
در خانه ی عشّاقِ تو در قاب، باقی است

العفو

بی کس و کار آمدم تا که مرا یاری کنی
در دل شب، چاره ای بر عبد ناچاری کنی

عزت از تو دارم و بی آبرویی از خودم
کاشکی ای آبرو دار؛ آبرو داری کنی

در میخانه

هرچند در میخانه مست باده باید شد
در سجده های بندگی افتاده باید شد

وقتی سگ اصحاب را در کهف جا دادند
یعنی اسیر حلقه ی قلاده باید شد

درد هجران

ای دیده ابری باش حسن دیده گریانی ست
مولا پی وصل است و بنده باز هجرانیست

اصلا شده باخود بگویی من کجا هستم
او حاضر است و غیبت ما سخت طولانیست

زمزمه ی انتظار

ای گلِ پنهان شده ی فاطمه
پُر ز تولای تو جانِ همه

گو که کجایی و کجا جویمت
در چمنستانِ ولا جویمت

حدیث عشق

مرا رسانده خدا هر سحر به یارب تو
سلام بر تو و هر کس که شد مقرب تو

حدیث عشق، اگر از زبان تو باشد
خداگواست که جانی بگیرم از لب تو

روی ماهت

آندم که روی ماهت از پرده بر ملا است
ما را از این سعادت کی دیده ی جلا است؟

بر فیضِ تو رسیدند آن خیلِ نازنینان
جانا عنایتی کن کی نوبتی ز ما است

آقای من

امشب گدایی ام ز تو آقا بهانه است
مارا نگاه کن که بهانه اعانه است

دست دلم برای گدایی دخیل توست
از پشت در ببین که گدا سر به شانه است

دکمه بازگشت به بالا