شعر شهادت اهل بیت

با چشم های بی نوایش

با چشم های بی نوایش گریه می کرد

مسمار هم حتّی برایش گریه می کرد

هر چند بُغضش آسمان را سخت آزرد

گویا زمین برگریه هایش گریه می کرد

خاموش ماند ور و گرفت و لب فرو بست

با ناله های بی صدایش گریه می کرد

دیروز در وقت نماز صبح دیدم

سرگرم صحبت با خدایش گریه می کرد

دیدم که جارو زد به خانه با مشقّت

دیدم که مادرلا به لایش گریه می کرد

می گفت ازپهلو و زخمِ بسـتر و درد

«عجّل وفاتی»شد دعایش… گریه می کرد

چون شمعِ نیمه سوخته سو سو زنان شد

دیدم که حیدرپیش پایش گریه می کرد

«ای کاش ها»در سینه اش آتش گرفتند

«ای کاش» هم بر های هایش گریه می کرد

می دوخت برروی حسینش چشم ها را

با یاد دشـت کربلایش گریه می کرد

می ماند مات سرخی لب های طفلش

همراه با تشت طلایش گریه می کرد

می دید زیرسمّ اسبان مصحفی را

با آیه های جا به جایش گریه می کرد

و الشّمر جالس…! آه! زهرا ناگهان دید

شمشیر دشمن در قفایش گریه می کرد

یک نیزه سمت آسمان خورشید می برد

انگار نیزه بین نایش گریه می کرد

وقتی که میدید آسمان خشکی گرفته

با چشم های بی نوایش گریه می کرد

 مجید لشکری

 

کار مشـکل‌ســــاز شد

کار مشـکل‌ســــاز شد              

    خـــانه‌داری با تن تب‌دار مشـکل‌ســـازشد

ســــعی دارد پـا شـود         

          ســعی او هربار شد تکرار مشـکل‌ســـازشد

در نمی آید جلو

در نمی آید جلو……………………..فاطمه می آید و حیدر نمی آیدجلو

 در مرام شیعیان……………………..تاولی باشد که پیغمبر نمی آید جلو

 دست بالا می رود………………….هرچه زحمت می کشد معجر نمی آید جلو

 درد مادر این شده…………………..شانه بالا می رود دختر نمی آید جلو

خلق شدم

از روز ازل خلق شدم چون حسنینی

قلب حسنی دارم و احساس حسینی

از کرب و بلا تا به بقیع هروله دارم

زهرا به دلم ساخته  بین الحرمینی

شاعر : ؟؟؟

 

حالا که

حالا که زخم های تو مرهم گرفتهاست
بانو تمامِ خانه­ی من غمگرفته است
سِنّی نداشتی چقدر پیرمی روی!
شرم از قدِ هلالِ توحالم گرفته است

از دست تو مسمار

از دست تو مسمار, دلم خیر ندیده

از این در و دیوار دلم خیر ندیده

افتاده غم عشق غم همسر مظلوم

بر دوش من زار , دلم خیر ندیده

دوباره شب شد

دوباره شب شد و چشمان ماه بیدار است
دوباره شب شد و دل تنگ دیدن یار است
سر مزار تو می آیم و ز طفلانم
نهان نمودن این راز سخت و دشوار است

من مثل پدر صبر ندارم عمه

اذنم بده, سخت بی قرارم عمه

دیگر به عموجان بسپارم عمه

یک عمر نمی توان جگر سوخته بود؛

من مثل پدر صبر ندارم عمه
مجید هادوی

شهیده ی مرتضا

آب شدم بس به زمین خون ز سرم ریخت

بال پریدن نمانده بس که پرم ریخت

“خانه ی حیدر” نه شده “گلشن زهرا

با نفسم لاله ز بس دور و برم ریخت

بستر بیماری حضرت زهرا (س)

بر جانماز وقت دعای شبانه ها

تازه شوند درد همه تازیانه ها

چون اشک روی گونه ی من غلط می خورد

از زخم صورتم کشد آتش زبانه ها

چه کنم…

چه کنم بی تو اگر زنده بمانم , چه کنم

کاش می شد که در این شهر نمانم , چه کنم

تا سحر خواب نداری و دعا گوی منی

شده بیماری تو قاتل جانم , چه کنم

حضرت مادرسلام الله

ما هرچه از شما بنویسیم ابتر است

شان شما رفیع و مقام تو کوثر است

وصف تو در سخن بخدا غیر ممکن است

خاک رهت ز جنت و فردوس هم سر است

دکمه بازگشت به بالا