موسی علیمرادی

مژگان چشمها

چشمت شبیه بختم در خواب غم فزایی است
واکن دو چشم تر را وقت گره گشایی است

پلکی بزن دلم را آزاد از این قفس کن
مژگان چشمهایت مفتاح دلگشایی است

چه آمد به سرت

گر نشد مشک ولی ماند امید دگرم
ببرم آب دراین کاسه چشمان ترم..
..هم شکستند همین کاسه و هم کاسه سرم
تا هوایی به سر از آب مبادا ببرم

تکه تکه

خور شید شد سوار فلک بی قرار رفت
ازمرکب امید پدر شهسوار رفت

می ریخت برگ و بر زدرختان سبز پوش
آمد ز راه باد خزان تا بهار رفت

اشک رباب

در غمت داده ام از دست عنانم چه کنم
خنده ی آخر تو برده امانم چه کنم

یک طرف خنده ی لشگر طرفی اشک رباب
مانده ام من بروم یا که بمانم چه کنم

نقل دامادی بود

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر وبالت چیده

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

غنچه خون

جسم تو چون سر زلف تو پریشان شده است
چون ستاره به تنت زخم فراوان شده است

سنگها بوسه گرفتند و دهانت بستند
زیر این غنچه خون آه تو پنهان شده است

لاله خونین

مثل تو لاله خونین دهنی نیست که نیست
غیر خونابه براین لب سخنی نیست که نیست

انقدر تیغ تورا روی زمین غلطانده
که به جز خار تنت پیرهنی نیست که نیست

حرم قم

حکم کردند که بی عشق نفس مذموم است

شکر این سینه به عشق ازلی محکوم است

از رضایی شدن تک تک ما معلوم است

دل مسلمان شده ی فاطمۀ معصوم است

مظلوم علی…

#شهادت_امیرالمومنین

#روضه_امیرالمومنین

دیگر برای پر زدنم پر بیاورید
هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

غربت توان دیدن من را ربوده است
این خار را زچشم ترم در بیاورید

شیر خدا

#مدح_امیرالمومنین

یا علی گفتم و تا عرش خدا طی کردم
این چنین کشفِ غبار قدم وی کردم

باده از ذکر علی ریخته ام جام به جام
شرب خمر از قدح گوش پیاپی کردم

شعر شهادت امیرالمؤمنین (ع)

یک عمر از غم روزگاری نیلگون داشت
بر مژه هایش رشته های اشک و خون داشت

دیگر گلی روی لبش هر گز نرویید
برگونه اما لاله های واژگون داشت

شعر شب قدر

به امید امده ام خانه خرابم نکنی
همه کردند جوابم تو جوابم نکنی
بار ها آمدم و باز مرا بخشیدی
با کلام برو این بار خطابم نکنی

دکمه بازگشت به بالا