نور حق می دمد از مشرق سجادهی تو
چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو
می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت
آنکه از روز نخستین شده دلدادهیتو
نور حق می دمد از مشرق سجادهی تو
چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو
می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت
آنکه از روز نخستین شده دلدادهیتو
به نامحضرت دلبر سخن کنم اغاز
به نامنامی او میکنم لب از لب باز
چنان چوطوطی طبعم که سر دهد آواز
پریده مرغدل از سینه می کند پرواز
باز از عرش غزل های مرا آوردند
شیشه ناب عسلهای مرا آوردند
باز آغوش در آغوش دلم را بردند
طعم شیرین بغل های مرا آوردند
بر سینه ام هنوز چو خنجرنشسته است
آن داغ سرخ , داغ صنوبر نشسته است
یک غم , دو غم که نیست در این سینه ی غریب
صدها هزار ماتم دیگر نشسته است
لبم امشب دوباره شیرین شد
آسمان مدینه رنگین شد
به در خانه علی نور است
در خانه ستاره آذین شد
ای که بر چشم شور و بد لعنت
سنگ نگین اگر بتراشم برای تو
باید که از جگر بتراشم برای تو
طوف سرت به شیوه ی حجاج جایز است
پس واجب است سر بتراشم برای تو
ای در هوای پاک نگاهتسلامها
نامت نداشت سابقه ایبین نامها
ماهی قلب کوچک ما راگرفته ای
در موج دست آبی خود صبحو شامها
مسیرمان که دوباره به محفلت افتاد
دلی به دست تو دادیم تا دهی بر باد
شبیه پرچمتان که به باد می دهیش
شبیه کفتر صحنت که می پرد آزاد
نامت شروع مبحث زیبای عاشقی ست
حا سین و یا و نون…الفبای عاشقی ست
هر کس که عاشقت شده فهمیده ست که
تنها فقط حسین معنای عاشقی ست
نوری بهنسل ساقی کوثر اضافه شد
ماهی بهروی دامن مادر اضافه شد
مولودیآمدونمک نان خلق شد
بررزقسفره ها دوبرابر اضافه شد
فطرس شدم که بال و پرم را شفا دهد
یا بر دل شکسته ز عشقش صفا دهد
بی اذن حضرتش که نباید نفس کشید
باید که او اجازه به این سینه ها دهد
خواهرت دربهشت بس شاد است
قلبـش امشب ز ماتـم آزادست
زینب اینروزها چه خوشحال است
چونکه میلاد ایـن سه اولاد است