شعر وفات حضرت ام كلثوم (س)
یا ام کلثوم
در داغ او باید ز خون جوهر درآورد
اندازه ی خاک زمین دفتر درآورد
هفتاد و دو داغ و بلا را دید اما
پرچم برای یاری خواهر درآورد
با چشم خود دیده است دختر بچه ها را
دیده است خصم از دستشان زیور درآورد
از تشنگی حرفی نزد اما سکوتش
اشک از دو چشم مست آب آور درآورد
قنداقه را چون دید در دست برادر
آه از دل و از دیده اش گوهر درآورد
در پیش چشمش نانجیبی از دل خاک
ششماهه ای را با نوک خنجر درآورد
دیده است از دست برادر ساربانی
با خنجری انگشت و انگشتر درآورد
وقتی که اشک قاری قرآن به نی دید
از واژه ی مظلوم آنجا سر درآورد
لفظ بیانش کوفه را طوری به هم ریخت
گویا علی از قلعه ی خیبر در آورد
ای کاش میمرد و نمیدید این که خولی
از کیسه ای آغشته در خون سر درآورد
داریوش جعفری