از گنه خسته

من مناجات و نوای سحری می خواهم
از گنه خسته و حال دگری می خواهم
دست من خالی اگر چه ، تو کریمی اما
از تو لطف و کرم بیشتری می خواهم

تا که در حلقه ی عشاق ، تو راهم بدهی
ناله های شب و اشک سحری می خواهم
تا که خاموش کنم آتش سوزان ز گناه
آه سردِ دل و چشمانِ تری می خواهم
تا که این کوه گناهم همه سوزد یک آن
جلوه ی دلبر صاحب نظری می خواهم

به گدایان حرم اذن دخولی بدهید
بهر اعمالِ بَدَم برگ قبولی بدهید

قصه ی جرم من و بخشش تو طولانی است
قصه ی توبه ی صد باره و بد پیمانی است
هر چه تو ساخته ای ، شد ز گناهم ویران
از تو آبادی و از من همگی ویرانی است
گفته ای منتظر آمدنت می مانم
انتظار تو به برگشتن من طولانی است
عاشق و منتظر بنده ی خود هستی تو
ای خدا عشق تو بر بنده عجب نورانی است
با تو بودن همه خوشبختی و عشق است و کمال
بی تو بودن همه سرگشتگی و حیرانی است

حال، من آمده ام توبه ی جانانه کنم
رویِ دل سوی تو ای یارِ کریمانه کنم

دستِ خالی ز پیِ لطف خدا آمده ام
به امید کرم و جود و عطا آمده ام
همه سرمایه ی من فقر و نداری من است
من فقیرم به همین دستِ دعا آمده ام
صحنه ی رزم و جهاد است ، جهادِ با نفس
به سِلاحی که بود اشک و بُکا آمده ام
منم آن بنده ی آلوده و شرمنده ی تو
که پشیمان شده از جرم و خطا آمده ام
گرچه نالایق و غرق گناهم اما
به امید حرم کرببلا آمده ام

اولین باب بهشتِ عرفایی تو حسین
بهترین راه رسیدن به خدایی تو حسین

محمد مبشری

درباره محمد مبشری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *