شعر شهادت اميرالمومنين (ع)

سفره ای ساده

آسمان بود و سفره ای ساده

آسمان و تدارک کلثوم

آسمان و غریبیّ و ناله

آسمان و حکایت مظلوم

میهمانم چرا پریشانی؟!

قرص نان جو و نمک مانده

اشک و آهت برای چیست ؟! بگو

که برای تو از فدک خوانده؟!

خواب بر دیده ات نمی آید

آیه ی رفتن است برلب تو

وای از اضطراب کلثومت

وای از التهاب زینب تو

مرغ و میخ در و کمربندت

آسمان و زمین و سجّاده

همه گفتند یکصدا که نرو

به تن عرش لرزه افتاده

رفتنت مثل رفتن زهراست

نرو که شور می زند دل من

نرو بابا علی که می ترسم

از غم بی کسی ّو بغض حسن

کوفه مثل مدینه نامرد است

بین این مردم دو رنگ مرو

کوچه من را عجیت ترسانده

پدر از کوچه های تنگ مرو

حرفهایم اثر نکرد و کشید

عاشقی پر به سوی معشوقش

شده دلتنگ خالقش حیدر

پشت کرده به حرف مخلوقش

بعد از این راویِّ حکایت او

جای دختر زبان افلاک است

حیدری می رود به مسجد که

سینه ی کعبه پیش او چاک است

حیدری که به خیبر و خندق

تکیه گاه رسول و دین بوده

مدح او با خدا مدّاحش

در اُحد مرشد امین بوده

شیر مرد حماسه ی روز و..

عارف و زاهد شب است علی

روح ایمان و صبر و یکرنگی

اسوه ی ناب مکتب است علی

او اذان گفت و کوفه شد بیدار

این ندای وداع دلبر بود

قاتلش را خودش تکان می داد

عرش مبهوت کار حیدر بود

مرد محراب و قبله قامت بست

پشت او صف کشید نامردی

زیر دشداشه تیغ زهرآلود

به نهایت رسید نامردی

سجده ای کرد و تیغ بالا رفت

کینه زد بر سر علی ضربه

قبله پرخون و قبله گاه سرود

غزل عشق خالق کعبه

مرتضی رستگار و دین مجروح

خون سر می چکید بر صورت

تکیه گاه زمین و عرش زده

تکیه بر شانه ی غم و غربت

باز هم مجتبی عصا شده بود

باز هم دیده های تار شده
خاطرات مدینه در کوفه

پیش چشم حسن قطار شده

تا رسیدند سردر ِ خانه

حال او شد عوض ورق برگشت

ایستاده به روی پای خودش

رمق جسم شیر حق برگشت

حیدرانه قدم به خانه گذاشت

مثل برگشتن از مصاف و نبرد

اسدالله گونه می آمد

وَرنه بی بی ِّ غصّه دق می کرد

باز هم بستری که پهن شده

باز هم دختر و پرستاری

باز هم فاطمیّه ای روضه

باز هم حرفهای تکرا
ر
ی

زینب و خون بستر و ناله

زینب و حرفهای بی پایه

ناامیدی ّو نسخه ی آخر

پچ پچ و حرفهای همسایه

گاه بیهوش و گاه بی تاب است

خون زخمش چکیده بر بستر

مثل آن فاطمیّه ی اندوه

روزهای وداع با مادر

زینب و خون سر خدایا وای

باز هم شکر مَحرمی دارد

پدرش غصّه خورد و آه کشید

دخترم چه محرّمی دارد؟!

می رسد آن غروب سرخی که

سر یارش به نیزه ها باشد

قدِّ این فاطمیِّ فاطمه تا

مثل زهرا کمان و تا باشد

مثل مادر اسیر در آتش

مثل زهرای مرضیّه نیلی

حرف شش ماهه ی سفر کرده

حرف یاس و کبودیِّ سیلی

در خیالش کمی تصوّر کرد

کودک کوفه هم بزرگ شده

لقمه هایی که داده برگشته

همگی خشت و قلوه سنگ شده

حقِّ نان و نمک ادا  کردند

تا یتیم حرم بهانه گرفت

نان حیدر چه قوّتی دارد؟!

رمقش ضرب تازیانه گرفت

نقشه ی روضه های کرب وبلا

در سر کودکان این شهر است

کوفه با مِهر و دین و عهد و وفا

تا قیامت بدون شک قهر است

بچّه ها بی رمق شده بابا

می رسد از لب علی ناله

شده همراه و همصدا با یاس

ناله اش   العجل اباصالح

حسین ایمانی

 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا