شعر شهادت اميرالمومنين (ع)شعر شهادت اهل بيت (ع)

گفتند فرق فاتح خیبر شکسته شد

گفتند فرق فاتح خیبر شکسته شد
فرقش نه…رکن دین پیمبر شکسته شد
حالا که نیست فاطمه اش سر, شکسته شد
تا زنده بود کِی سر حیدر شکسته شد؟


در کوچه فاطمه سپر مرتضاش شد
حالا که نیست اوج غریبیش فاش شد

حیدر اگر به بستر خود گریه می کند
در لحظه های آخر خود گریه می کند
تنها برای همسر خود گریه می کند
بر آیه های کوثر خود گریه می کند

سی سال قلبش از غم زهرا کباب شد
سی سال با نگاه مغیره عذاب شد

فرقش شکست, خانه ولی در خطر نبود
زن پشت درب خانه و آن سو شرر نبود
شکر خدا که دشمن او پشت در نبود
این بار از مغیره و قنفذ خبر نبود

شمشیر گرچه تا وسط گونه اش برید
در روز دفن فاطمه آقا قدش خمید

عمر علی سرآمده و آخرین شب است
مولا میان بستر خود غرق در تب است
حالا که قلبش از غم و غصه لبالب است
دلواپس حسین و پریشان زینب است

عباس تو بمان که نصیحت کند تو را
درباره ی حسین وصیت کند تو را

این کینه ها دو مرتبه تکرار می شود
در کربلا حسین گرفتار می شود
در قتلگه که معرکه دشوار می شود
روباه هم شبیه سگِ هار می شود

از هر طرف به پیکر او حمله می کنند
در پیش چشم مادر او حمله می کنند

تا سعی می کند که به زانوش پا شود
سنگی دوباره سمت جبینش رها شود
با نیزه جسم بی رمقش جا به جا شود
از پشت عاقبت سرش از تن جدا شود

عصر دهم به زخم دل ما نمک زنند
طفلان و دختران حرم را کتک زنند


شاعر:علی سپهری

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا