مست و مواج اگر غرق تمناست فرات
با شکوه آمده ای ، محو تماشاست فرات
چشم در چشم تو انداخت خودش را گم کرد
خوب حس کرد که در محضر دریاست فرات
داشت از بدو ورود تو تلاطم می کرد
با ادب بود به پای تو به پا خاست فرات
از تپش های دلش عشق به صحرا می ریخت
جار می زد نفسش تشنه ی سقاست فرات
تو از این آب نخوردی جگر علقمه سوخت
خجل از خم شدن قامت مولاست فرات
به دلش حسرت بوسیدن لبهای تو ماند
دست رد خورده ترین سائل دنیاست فرات
ناصر دودانگه