اسلام محمد

راضى شده بودیم به املاى محمد
اما نرسیدیم به معناى محمد

هر آنچه که دارند رسولان, همه دارند
از معجزه ى خاک قدمهاى محمد

صبا

بدون چون و بدون چرا…نمیماندند
شبیه رود, شبیه صبا, نمیماندند

چه کربلاست که عالم بهوش می آید
پس از شنیدن چاووش ها نمیماندند

آفتابید و من غبارمتان

آفتابید و من غبارمتان
مثل گردی که بی قرارمتان

اتفاقی اسیرتان نشدم
روزگاری ست که دچارمتان

یا رسول الله

لب نگار که باشد رطبحرام بود

زمان واجبمان مستحب حرامبود

فقیه نیستم اما به تجربهدیدم

بدون عشق مناجات شب حرامبود

زهرای تو که هست

زهرای تو که هست به مردم نیاز نیست
وقتی که آب هست تیمم نیاز نیست

شرمنده ام که دست تو از پشت بسته شد
شرمنده ام خودم به تبسم نیاز نیست

بار شیشه

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا, در  

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با , در  

آهو شدم

جبریل شدم بال و پرم را بدهم

خرجیِ مسیر سفرم را بدهم

با پایِ پیاده ام به راه افتادم

تا حق دلِ در به درم را بدهم

جلوه­ ی ربّ

جبریل شدم بال و پرم را بدهم

خرجیِ مسیر سفرم را بدهم

با پایِ پیاده ام به راه افتادم

تا حق دلِ در به درم را بدهم

مهر تو

باید مرا گلیم مسیر نگار کرد

زیر قدوم فاطمی‌ات خاکسار کرد

مهر تو را بهشت بخواهد نمی‌دهم

در ماجرای عشق نباید قُمار کرد

دل ما سوخت

غالباً آن گذری که خطرش بیشتر است

می شود قسمت آنکه جگرش بیشتر است

ارزش عبد در افتادن در سجاده است

سنگ فرش حرم دوست زرش بیشتر است

به یمن مِهر تو

به یمن مِهر تو شد از سراب, آب درست

بدون مِهر تو از آب شد سراب درست

نگاه کردن تو خلقت است تکویناً

نگاه کردی و شد ماه… آفتاب… درست

زینت

در سیر دل جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت 

دکمه بازگشت به بالا