من از غم هجران گله دارم،تو نداری
از شام کماکان گله دارم،تو نداری
موی سر من سوخته و شانه ندارم
از موی پریشان گله دارم،تو نداری
من از غم هجران گله دارم،تو نداری
از شام کماکان گله دارم،تو نداری
موی سر من سوخته و شانه ندارم
از موی پریشان گله دارم،تو نداری
کم آورده به پای تاول پایم سفر حتی
نباید جان به تن می ماند تا ماه صفر حتی
منی که دائما بودم در آغوش پر از مهرت
ندارم از تو و احوال تو دیگر خبر حتی
تو شدی محو من و آنچه خودت میدانی
من شدم عاشق این حال تو در مهمانی
اشتیاق تو به رفتن همه را حیران کرد
همه گریان و تو برعکس همه خندانی
دردت به جان دخترت پس پیکرت کو
خشکم زده با دیدنت بال و پرت کو
با اصغرت رفتی به میدان،خاطرم هست
تنهای تنها آمدی پس اصغرت کو
با سرت آمده ای داغ تنت را چه کنم
پس گرفتم سر تو،پیرهنت را چه کنم
شام تا کرببلایت شده بین الحرمین
سر در آغوش من اما بدنت را چه کنم
ای کاش میشد نامه بنویسم دوباره
فکر توام تنها در این دارالاماره
ای کاش میشد نامه بنویسم که برگرد
کوفه ندارد آسمان اش یک ستاره
با وجودی که در این میخانه هستم تازه کار
بیقرارم،بیقرارم،بیقرام،بیقرار
شکرولله جذبه ی ساقی مرا کرده شکار
هم سپردم عقل و دل را با توکل دست یار
عمری فقط چشم ترش آمد به یادت
در تشنگی آب آورش آمد به یادت
وقتی جوانت پیش چشمت راه میرفت
آری وداع اکبرش آمد به یادت
هم جوادی و هم جوان هستی
پیر جمع پیمبران هستی
هم شکوه زمین خاکی ما
هم ستون های آسمان هستی
سراغ دست ساقی را من از پیمانه می گیرم
خبر از زلف یار از پنجه های شانه می گیرم
به هر در میزنم شاید قرارم پشت در باشد
سرم خورده به سنگ اما در اینجا لانه می گیرم
آن شب دوباره رفت پشت در به هم ریخت
باروضه های حضرت مادر به هم ریخت
آیات کوثر را فراوان خواند آن شب
از اول شب ساقی کوثر به هم ریخت
عاشق نشد آنکس که قرن را نشناسد
ای وای اگر بوی وطن را نشناسد
یعقوب به خود گفت الهی که زلیخا
عاشق نشود،یوسف من را نشناسد