گوهر از بطن دریا تا هویدا می شود امشب
جمال ایزد منان تجلا می شود امشب
ملک در باغ رضوان است دست افشان, که از ره کِی
گل زهرای مرضیه شکوفا می شود امشب
گوهر از بطن دریا تا هویدا می شود امشب
جمال ایزد منان تجلا می شود امشب
ملک در باغ رضوان است دست افشان, که از ره کِی
گل زهرای مرضیه شکوفا می شود امشب
دارم به سرخیِ جگرت گریه می کنم
بر آه آهِ دور و برت گریه می کنم
امشب به بغض حنجره ات فکر می کنم
با اشک های چشم ترت گریه می کنم
من پیربودم و ز غمت پیر تر شدم
در شام وکوفه در پِیِ تو خونجگر شدم
از کربلابه کوفه و, از کوفه تا به شام
با دستِبسته خونجگری در به در شدم
عدو خودسرانه مرا میزند
ببین از کجا تا کجا میزند
مرا با تمامیِّ نیروی خود
به یاد تو و مرتضی میزند
از بسکه پشتِ ناقهی عریان دویده بود
رنگ رخِ لطیف و کبودش پریده بود
از بسکه گریه کرد, صدایش گرفته و…
مانند مادرش قد او هم خمیده بود
گفتم ای مرد در این وادیه من تنهایم
بزنی یا نزنی منکه خودم میآیم
تو عرب هستی و من دخترکِ نوپایی
صورتم را که زدی, ضربه مزن برپایم
دلی سرگشته و دیوانه دارم
هوای گریه در میخانه دارم
نه اینکه حالِ گریه دارم امشب
وَ بغض نعرهای مستانه دارم
نبودی ببینی دلم زار شد
به دست کسی چشم من تار شد
نبودی ببینی چگونه پدر
خرابه به فرق من آوار شد
به راه خویش نمی شد ادامه دادپدر
به ضربه ای به رخم, انحراف می خوردم
هرآنچه بر سر زهرا رسید ارثم شد
میان این همه, سیلی اضاف می خوردم
میان معرکه آتش گرفت گیسویم
نشست دست پلیدی به روی مینویم
از آن شبی که ز ناقه فتادم, ای بابا
رمق نمانده در این دست و پا و پهلویم
اشاره هایسرت را درست فهمیدم
ولی نمیشود از نیزه چشم بردارم
چه قدرآرزویم هست جای این تاول
سر تو رابه روی پای خویش بگذارم
خونی کهبا سه شعبه ز قلبت چکیده است
یک قطرهیادگار, روی بازوی من است
از بسکهچشم های ترم درد می کند
حس میکنمعمود روی ابروی من است