شناختچشم تر عمه این حوالی را
شناختتک تک این قوم لا ابالی را
چقدرخون جگر خورد مرتضی شبها
زیادشان ببرد سفره های خالی را
شناختچشم تر عمه این حوالی را
شناختتک تک این قوم لا ابالی را
چقدرخون جگر خورد مرتضی شبها
زیادشان ببرد سفره های خالی را
تشنه بود و به خاکها خونش
از رخ و گونه و جبین میریخت
یکنفر خنده کرد به تشنگی اش
پیش او آب بر زمین میریخت
چگونه صبرکنم رفتن تورا بینم
نوای واعطشا گفتن تورا بینم
در اینطرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»
جواب……هلهلهدشمن تورا بینم
بلند شو برادر بگو مرا نبرند
بگو مرا به کنارت به خاک غم سپرند
عموی خوب رقیه بلند شو مگذار
که گوشهای لطیف سه ساله را بدرند
ای وای گرفتند همه دورت را
چون گل به میان خارهایی قاسم
پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر
افتاده میان دست و پایی قاسم
چه میشود که دوباره مجالمان بدهی
و وسعتی به فضای خیالمان بدهی
برایآنکه بیاییم در بقیع شما
برایآنکه بیاییم بالمان بدهی
لب بسته است , بی رمق و خسته, بی شکیب
لبریز اشک و آه ولی , فاطمی , نجیب
دنیای شیون است, سکوت دمادمش
باران روضه است همین اشک نم نمش
لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟
قاری من چقدر صدایت عوض شده
تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده
ته گودال پیکری مانده ؟!
که بگویم برادری مانده ؟!
گفت بهتر که از جلو نبرید
بی گمان راه بهتری مانده
درب این میخانه را با عشق اکبر میزنم
سرخوش از جام نگاهش حلقه بر در میزنم
از خم گیسوی او دل تا ابد پا بست شد
خنده ی نادیده اش را دید و یکسر مست شد
به زیر سم ستوران چه بیکران شده ای
مگو به من که چرا خواهرم کمان شده ای
ز روی نیزه ی عدوان ببین اسارت من …
برای بدرقه اما چه ناتوان شده ای
گفتی الله اکبری همهست
چون خداوند برتری همهست
پیرو نفس خود شدم وقتی
که روش های بهتری هم هست