گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
گوشوار از من از تو انگشتر
دیگر از ما چه چیز می خواهند
آخ بابا ! پس از تو در بازار
مردم از ما کنیز می خواهند
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
دروازه ورودی شهراست و ازدحام
بر پا شده دوبارههیاهوی انتقام
این ازدحام و هلهلهها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیدهرسیده به شهر شام
چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم
زیر پامال کبود سم مرکب ها, نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم
شدی امشب چه خوش مهمان کنار دخترت بابا
نمودی شاد قلب کودک غم پرورت بابا
کنم گیسوی خود را پهن روی خاکویرانه
که بگذارم بروی گیسوان خود سرت بابا
ای صبرتو چون کوه در انبوهی از اندوه
طوفان بر آشفته ی آرام وزیده
ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده
بر نیزه کرده اند سر اطهر تو را
بر خاک وانهاده عدو پیکر تو را
از بهر آنکه خواهر تو زجر کشکنند
گردانده اند پیش نگاهش سر تو را
پیش نگاهم که ز زین پیکرت افتاد
گوشه ی گودال ز پا مادرت افتاد
شمر نشست تا که روی سینه ی تو با
خنجر کندی به جان حنجرت افتاد
ای هلال زخمی بر نیزه ها
پاره حنجر گشته از سر نیزه ها
کاش می شد ای عزیز مادرم
جای تو می رفت بر نیزه سرم
بر روی نیزه بسته سر شیرخواره دید
هم سینه ی شکسته و هم گوش پاره دید
در قلب عشق تیزی شمشیر کِی کنند ؟
بیمار را به ناقه به زنجیر کِی کنند؟
این روزها بداهه سرا شده ام شاید هم…
سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی
دنیا شده مجنون تو امّا به سر نی
از مشرق چشمان تو هفتاد و دو خورشید