شعر مذهبی

آقای من

ای خفته در مزار سر از خاک کن برون
احوال چاکران تو بعد از تو در هم است

از دجله و فرات گذر کن به ملک پارس
کاین‌جا برآن جناب رفاهی فراهم است

نیامدی

ثانیه های عمر من تباه شد نیامدی
روزشمار من پر از گناه شد نیامدی

سال نمای هجر را صفحه به صفحه خوانده ام
هجر تو بیشتر زسال و ماه شد نیامدی

به پای عشق

اگر چه دل به پای عشق پا نیست
ولی یکدم ز کوی تو جدا نیست

چه سرّی خفته در قاموس چشمت
که در آن غیر راز اِنّما نیست

آمدم باز درِ میکده ات

آمدم باز درِ میکده ات گریه کنان
تشنه ام، تشنه ی دیدار، سبویی برسان
اینطرف آنطرفم جان رقیه نکشان
بنده ات را به سر سفره ی زهرا بنشان

دوری تو

هر چه آید به سر ما همه از دوری توست
بانگ رسوایی من نیز ز مستوری توست

این خماری که مرا بر سر سودا زده است
نشئه ی غمزه ی آن نرگس مخموری توست

آقای من

ای لیل والنهار اسیر نبودنت
کی میشود تمام، مسیر نبودنت

ای مرجع ضمیر دعاهای اهل بیت ع
ای شرح دوری‌ات غم عظمای اهل بیت ع

به فصل هجر

وصال، حسرت دیروز و همچنان من است
بلای دوری از یار امتحان من است

به فصل هجر بجز گریه چیست خاصیتش؟
به صورت همه چشم است و اشک‌دان من است

درمان خریدارم

غمت باشد اگر چون درد بی درمان خریدارم
تو را با لذت آوارگی در زیر این باران خریدارم

بیا ای صبح آرامش که محتاج توام ، در دل..
اگر برپا کنی آشوب و صد طوفان خریدارم

فقیر آمده ام

فقیر آمده ام کار صد گدا بلدم
به سمت کوی تو ای جان برو بیا بلدم
اگر چه نیمه ی شب آمدم تو دروا کن
به غیر میکده دوست من کجا بلدم؟!

به نگاهی

دلبرا گر بنوازی به نگاهی ‏ما را
خوش تر است‏ ار بدهی ‏منصب‏ شاهی ‏ما را

به من بی سر و پا گوشه ی چشمی بنما
که محال است جز این گوشه پناهی ‏ما را

فراق تو

از فراق تو نمردیم مسیحا نشدیم
چشم ما تار نشد از غم و بینا نشدیم

جای تو دست به دامان طبیبان بودیم
حقمان بود اگر باز مداوا نشدیم

دل تنگم

نم پس نمی دهد دل تنگم برایتان
جز قطره های اشک که ریزم به پایتان

دستی به چشمِ مانده به راهم نمی کشید؟!
دستم دخیلِ پنجره های عبایتان

دکمه بازگشت به بالا