شعر عصر عاشورا و شام غريبان

بغض گلو و اشک یتیم

بعد از تو شور شام غریبان برای من
بغض گلو و اشک یتیمان برای من

شمشیر و تیر و نیزه و خنجر برای تو
در قتلگاه پیکر بی جان برای من

قرآن بخوان به صوت دلارای هاشمی
خون گلوی قاری قرآن برای من

در قتلگاه خنده ی دشمن برای تو
در خیمگاه دیده ی گریان برای من

لب تشنه دست و پا زدی و دست و پا زدم
عریان شدی و این دل ویران برای من

وقتی که پشت هم به سرت نیزه میزدند
حال و هوای روضه ی هجران برای من

رگهای نا مرتب و درهم برای تو
جمع اسیر بی سرو سامان برای من

خورشید خیمه از دل مقتل نظاره کن
وقت غروب گریه ی پنهان برای من

با بوسه ای که سنگ جفا زد به صورتت
سوز و نوا و آه فراوان برای من

همراه شمر و خولی و نامحرمان شدم
ای وای ازین بلا غم دوران برای من

سیلی به روی غنچه ی باغ تو میزنند
روی کبود لاله و ریحان برای من

از آن زمان که اصغر شش ماهه جان سپرد
اشک رباب خسته و حیران برای من

تو روی خاک گرم بیابان مقطعه
در بین راه حسرت جانان برای من

سعید مرادی

برچسب‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

با این شرایط موافق هستید.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن