شعر شهادت امام باقر (ع)

تب عشق

تب عشق

باقر علم مصطفا هستم
وارث حلم انبیا هستم
ساکن عرش کبریا هستم
از اهالی کربلا هستم

سینه ام‌از غم و بلا چاک است
سنگ روی مزار من خاک است

نورم از نور حضرت زهراست
پدرمن شفیع روز جزاست
عشق من در تمامی دلهاست
جدمن آفتاب عاشوراست

سینه ام مملو از تب عشق است
مکتبم چونکه مکتب عشق است

قطره قطره شبیه بارانم
من امام حدیث و قرآنم
ازهمان کودکی پریشانم
بسکه باگریه روضه میخوانم

اشک جاری و سوزو گریه منم
چونکه همبازی رقیه منم

همه خاطرات من درد است
زندگی و حیات من درد است
دفترم که دوات من درد است
تاقیامت بساط من درد است

آفتاب غمم غروب نداشت
عمرمن لحظه های خوب نداشت

من خودم مشک پاره را دیدم
گلوی شیرخواره رادیدم
غارت گاهواره را دیدم
تن روی قناره را دیدم

اربا اربای اکبر آبم کرد
زخم پهلوی او کبابم کرد

علم افتاد و عمه جان افتاد
ناگهان دیدم آسمان افتاد
تازیانه به جانمان افتاد
روی جسم همه نشان افتاد

قسمتم زخم خار صحرا شد
روی عمه شبیه زهرا شد

می شود نیزه دیدو اشک‌نریخت؟
روی مقتل رسید و اشک نریخت؟
میشود دل برید و اشک نریخت؟
از گلو بوسه چید و اشک نریخت؟

دیدم از تل تنی که لرزان شد
وقتی افتاد نیزه باران شد

من خودم قتل شاه را دیدم
خیمه بی سپاه را دیدم
عمه بی پناه را دیدم
من خودم قتلگاه رادیدم

پدرم‌را اسیر تب دیدم
روزهارا تمام، شب دیدم

گریه های رباب را دیدم
ناقه بی رکاب رادیدم
کل بزم شراب رادیدم
محمل بی حجاب رادیدم

دردلم زخمهای دشنام است
قاتل من خرابه شام است

روی دست گلی سربابا
دختری مثل مادر بابا
پای اوبود منبر بابا
سربه اوگفت دختر بابا

می برم باخودم تورابابا
چشم خود را ببند با بابا

 مهدی نظری

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن