بعد از تو چهل مرتبه طوفان دیدم
من زلف تو را به نی پریشان دیدم
سرسبزی کوفه را بیابان دیدم
والله که سختی فراوان دیدم
گفتم که فراق را نبینم دیدم
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم
به ساحتت بپذیر این سلام سادهی ما را
به جبر خویش درآورد علی ، ارادهی ما را
سروده ام غزلی را برای روز غدیرت
که بلکه وصف کند حال فوقالعادهی ما را
روضه تعطیلی ندارد ، دستگاهِ فاطمه است
ملَّتی که شد حسینی در پناهِ فاطمه است
از بلا دوریم تا گریه کن و سینه زنیم
تا زمانی که به سمت ما نگاهِ فاطمه است
نیست با ارزشتر از پیراهن و شال عزا
سالها در حسرت دیدار دلبر مانده ایم
جمعه ها را منتظر ماهِ منوّر، مانده ایم
زودتر آقا بیا و حال ما را خوب کن
از غم دوری تو خیلی مکدّر مانده ایم
رد خور ندارد می شود حاجت برآورده
هر آنکسی که رو ؛ به سوی این در آورده
در ماتم او ارمنی هاهم سیه پوشند
یعنی مسیحی هم به آقا باور آورده
خیلی دلم تنگ شده واست بابا
دلتنگتم با همه وجودم
چطور دلت میاد پیشم نمیای؟
من که برات دختر خوبی بودم
آسمان ابری شد آخر پا به پای صورتم
آفتابی نیست بعد از تو هوای صورتم
شد سپید از داغ و برعکس مصیبت دیده ها
رخت نو پوشیده مویم در عزای صورتم
آشفته شده زلف پریشان تو در باد
ای حنجرهی ملتهب از سرخی فریاد
در حنجرهی باد رها شد نفس تو
تا داد جهان را شرر آه تو بر باد
لوح و قلم ، کرسی و عرش و ذات هو را
باید از او جویا شد ، اسرار مگو را …
در کوچه و پس کوچه های آسمان ها
جبریل هم یک نیمه شب ، گم کرد او را
نوازش میکند با درد مادر موی دختر را
نوازش میکند با اشک دختر دست مادر را
علی تازه جوانش را در این اوضاع میبیند
اگر در خانهام بالا نمیگیرد دگر سر را
دریای حزن آل عبا بیکرانه بود
حزنی عجیب بر در و دیوار خانه بود
از رُفت و روب گرچه جلایی گرفته بود
آن روز خانه رنگ جدایی گرفته بود