سالار زینب

بعد از تو چهل مرتبه طوفان دیدم
من زلف تو را به نی پریشان دیدم
سرسبزی کوفه را بیابان دیدم
والله که سختی فراوان دیدم
گفتم که فراق را نبینم دیدم
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

بپذیر این سلام را

به ساحتت بپذیر این سلام ساده‌ی ما را
به جبر خویش درآورد علی ، اراده‌ی ما را

سروده ام غزلی را برای روز غدیرت
که بلکه وصف کند حال فوق‌العاده‌ی ما را

روضه تعطیلی ندارد

روضه تعطیلی ندارد ، دستگاهِ فاطمه است
ملَّتی که شد حسینی در پناهِ فاطمه است
از بلا دوریم تا گریه کن و سینه زنیم
تا زمانی که به سمت ما نگاهِ فاطمه است
نیست با ارزشتر از پیراهن و شال عزا

حسرت دیدار

سالها در حسرت دیدار دلبر مانده ایم
جمعه ها را منتظر ماهِ منوّر، مانده ایم
زودتر آقا بیا و حال ما را خوب کن
از غم دوری تو خیلی مکدّر مانده ایم

یا قمر العشیره

رد خور ندارد می شود حاجت برآورده

هر آنکسی که رو ؛ به سوی این در آورده

در ماتم او ارمنی هاهم سیه پوشند

یعنی مسیحی هم به آقا باور آورده

خیلی دلم تنگه

خیلی دلم تنگ شده واست بابا
دلتنگتم با همه وجودم
چطور دلت میاد پیشم نمیای؟
من که برات دختر خوبی بودم

بسکه سیلی خورده ام

آسمان ابری شد آخر پا به پای صورتم
آفتابی نیست بعد از تو هوای صورتم

شد سپید از داغ و برعکس مصیبت دیده ها
رخت نو پوشیده مویم در عزای صورتم

آشفته شده زلف پریشان تو در باد
ای حنجره‌ی ملتهب از سرخی فریاد

در حنجره‌ی باد رها شد نفس تو
تا داد جهان را شرر آه تو بر باد

عرش

لوح و قلم ، کرسی و عرش و ذات هو را

باید از او جویا شد ، اسرار مگو را …

در کوچه و پس کوچه های آسمان ها

جبریل هم یک نیمه شب ، گم کرد او را

هجران

تا که زیر بار هجران سینه سنگین می شود.
دیده ی مانده به راهت ابر غمگین می شود.
شور بختی قسمت هر کس ندارد باورت.
از بهارت کام دل یک روز شیرین می شود.
دفتر عمرم ندارد برگه ای غیر از گناه.

شک دختر

نوازش میکند با درد مادر موی دختر را
نوازش میکند با اشک دختر دست مادر را

علی تازه جوانش را در این اوضاع می‌بیند
اگر در خانه‌ام بالا نمی‌گیرد دگر سر را

حزن آل عبا

دریای حزن آل عبا بیکرانه بود
حزنی عجیب بر در و دیوار خانه بود

از رُفت و روب گرچه جلایی گرفته بود
آن روز خانه رنگ  جدایی گرفته بود

دکمه بازگشت به بالا