برای واژه به واژه وضو گرفتم باز
نزول سوره ی باران دوباره شد آغاز
چه می شود ز تو گفتن , چه می توانخواندن
برای کشف تو باید به چلّه ها ماندن
برای واژه به واژه وضو گرفتم باز
نزول سوره ی باران دوباره شد آغاز
چه می شود ز تو گفتن , چه می توانخواندن
برای کشف تو باید به چلّه ها ماندن
درکوه انعکاس خودت را شنیده ای
تا دشت ها هوای دلت را دویده ای
در آن شب سیاه نگفتی که از کدام
وادی سبد سبدگلِ مهتاب چیده ای ؟
شبی که نور حقیقت دمید و دیده شدی
دوباره بعد چهل سال آفریدهشدی
زمین به بود تو بالید واعتبار گرفت
تو اعتبار وجودی که برگزیدهشدی
وقتی کنار اسم خودت لا گذاشتی
قبلش هزار مرتبه الاّ گذاشتی
هر چیز را به غیر خودت نفی کردی و
خود را یکی نمودی و تنها گذاشتی
عشق تو در سینه ما از ازل دیرین تراست
این مدال مهر از خور شید هم زرین تر است
میشوم فرهاد و بر کوه غزل حک میکنم
شور تو در شعر هایم از عسل شیرین تر است
وقتش رسیده است که آگاهشان کنی
این خاک را عروج دهی, آسمان کنی
چل ساله می شوی که طی مدتی مدید
از عرش تا زمین خدا را جوان کنی
جا برایواژه ای نو وا کنید
با نیایشعشق را پیدا کنید
پا بهپای عشقبازی تا کجا ؟!
تا صدایقاریِّ غار حرا
ایجانِ عاشقان همه قربانت,
خورشید وماه,آینه دارانت
“وَالَّیل”,گیسوانِسیاهِ توست
“وَالفَجر”,سر زده ز گریبانت
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گلها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای یار ز دیده گشته غایب برگرد
ای هجر تو اعظم مصائب برگرد
امشب ز خدا فقط تو را می خواهم
ای آرزوی شب رغائب برگرد
سید مسیح شاهچراغی
لطافت موج میزد در صدایت
که دل برد از خدا هم ربنایت
خدا خلقت نمود و عاشقانه
دمی زل زد به برق چشمهایت