شعر محرم و صفر

در دل قتلگاه

دید چشمش به آسمان وا بود
تشنه بود و میان خون ها بود

هق هق النگوها

وای من خیمه ها به غارت رفت
گیسویی روی نی پریشان شد

دست به دیوار

زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد
یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد

چشم قمر پیچیده

زلف خوش بوی تو بر هم چقَدَر پیچیده
چشم و ابروی تو بر هم به نظر پیچیده

علت غوغای گودی

علت غوغای گودی نیزه بود
نیزه ای آمد حسینم را ربود

گل رشید حسن

چه روی ناز و قشنگی چه موی زیبایی
تمام حاصل من گشته ایی تماشایی

گریه را بس کن علی

گریه را بس کن علی
تاب و توانت میرود
در پی آبی چرا؟
وقت امانت میرود

دشمن از خوف

دشمن از خوف به خود میلرزید
علت این بود اگر پنهان شد

در سن سه سالگی

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پر از آبله دلگیر شدم

شبیه زهرا

ای عمّه بیا ماه دل آرا اینجاست
سر منشاء نور کلبه ی ما اینجاست

دیده ام بر نیزه ها

من از این رنج و بلا جان میدهم
از مصیبت ها خدا جان میدهم
تو که رفتی اشک در چشمم نشست
چون شدم از تو جدا جان میدهم

عوض آنکه

عوض آنکه نهم سر به بر بابایم
آمده در برم ای عمه, سر بابایم

دکمه بازگشت به بالا