شعر جدید

چشمهای خسته

چشمهای خسته ات را باز دریایی نکن
این قدر با اشک رویت را تماشایی نکن

هیچ جا مانند این جا چشم مردم شور نیست
روی ماهت را دوباره غرق زیبایی نکن

بابای مفقود الاثر

آنقدر که پیش من اسم پدر آورده اند
گریه ام را بچه های شام در آورده اند

من چطور آغوش گرمت را شناسایی کنم
در طبق، بابای مفقود الاثر آورده اند

دردانه

این است پیامی از دردانه به دردانه
از نی بنگر ما را ویرانه به ویرانه

یک خانه پر از سنگ و یک خانه پر از هیزم
فرق است پذیرایی کاشانه به کاشانه

لحظه رفتنت رو

لحظه رفتنت رو
یادم نرفته بابا
از بس که گریه کردم
صدام گرفته بابا

بابا حسین(ع)

نیست عاشق آنکه اینجا حرف جان را میزند
دخترت پای تو قید این جهان را میزند

زجر زجرم میدهد به هر طریقی در طریق 
تا شود نیلی به یاست تازیان را میزند

بی بی جانم

سوی سابق را ندارد دیده تارم پدر
همچو ابرم در نبودت سخت میبارم پدر

به گمانم عمه هم از دست من خسته شده
بعد تو بر دوش او افتاده هر کارم پدر

شب ویرونه

شب ویرونه که با گریه چراغونی می‌شه
من که هق هق می‌کنم خرابه بارونی میشه
هِی می‌خوام نشون بدم بابا که هیچیم نشده
ولی سرفه‌ام می‌گیره کُنج لبم خونی میشه

باباحسین(ع)

پس از روزی که آمد بر سرت دنیا شب است انگار
پس از روز تو بابا لااقل اینجا شب است انگار

چنان تنگ است و تو در تو مسیر کوچه ها در شام
که در وقت صلات ظهر هم حق با شب است انگار

پدرجانم

تا سر تو روی نی در آسمان میشد بلند
نه صدای من صدای کاروان میشد بلند

از سنان پست بیزارم بیا دعواش کن
من تورا می خواستم این بد زبان میشد بلند

بابای شهید من

خدا را شکر برگشته است بابای شهید من
به خوبی پیش رفت آیا سفر، نورِ امید من ؟

در اینجا چند روزِ قبل جشنی را به پا کردند
گمانم با خبر بودند در راه است عید من

پدر جانم

پدر هرجا که بودی یا نبودی مثل هم بودیم
به صورت در سپیدی در کبودی مثل هم بودیم

تو از بالای نی من از فراز ناقه افتادم
صعودش جای خود در هر فرودی مثل هم بودیم

بابا حسین

خنده دشوار را بیمار می فهمد فقط
حال من را مرد دختردار می فهمد فقط

حنجرم در آتش خیمه پس از تو سوخته
حرف من را عمه از رفتار می فهمد فقط

دکمه بازگشت به بالا