شعر مذهبی

درمان خریدارم

غمت باشد اگر چون درد بی درمان خریدارم
تو را با لذت آوارگی در زیر این باران خریدارم

بیا ای صبح آرامش که محتاج توام ، در دل..
اگر برپا کنی آشوب و صد طوفان خریدارم

فقیر آمده ام

فقیر آمده ام کار صد گدا بلدم
به سمت کوی تو ای جان برو بیا بلدم
اگر چه نیمه ی شب آمدم تو دروا کن
به غیر میکده دوست من کجا بلدم؟!

به نگاهی

دلبرا گر بنوازی به نگاهی ‏ما را
خوش تر است‏ ار بدهی ‏منصب‏ شاهی ‏ما را

به من بی سر و پا گوشه ی چشمی بنما
که محال است جز این گوشه پناهی ‏ما را

فراق تو

از فراق تو نمردیم مسیحا نشدیم
چشم ما تار نشد از غم و بینا نشدیم

جای تو دست به دامان طبیبان بودیم
حقمان بود اگر باز مداوا نشدیم

دل تنگم

نم پس نمی دهد دل تنگم برایتان
جز قطره های اشک که ریزم به پایتان

دستی به چشمِ مانده به راهم نمی کشید؟!
دستم دخیلِ پنجره های عبایتان

حال دلم

نه حال دلم مثل قدیم است و همان است
نه قامتم از بار فراق تو کمان است

در غفلت کبرا شب و روزم سپری شد
نام تو فقط لقلقه روی زبان است

یا ربّی العفو  

آلوده دامن خود را رساندم
بر روی شانه بارم کشاندم
مثل همیشه ردّم نکردی
من نامه ی خود با گریه خواندم
یا ربّی العفو
 

مقام تو

تا ابد پرچم تو پاینده است
خونبهایت خود خداوند است

با تو در عرش ، رب مُعانِقه کرد
این مقام تو بی همانند است

عزیزم یا حسین

با تو مستم با تو هشیارم عزیزم یا حسین
بی تو بیمارم گرفتارم عزیزم یا حسین

هر طپش در سینه ام فریاد هجر کربلاست
هر طپش چون ابر میبارم عزیزم یا حسین

بختِ بلند

بختِ بلند، از پسِ کوهِ ازل بچین.
دامانِ عمرِ خویش ز چنگِ اجل بچین.

از روزگار و عمرِ هدر رفته ات مَنال.
زانوی غصه را به اُمید از بغل بچین.

ولای علی

سری ندیدم در این حوالی که خاک پای علی نباشد
که خاکِ چسبیده بر عبایش، دگر جدای علی نباشد

قسم به مالک قسم به قنبر “ولی” فقط حیدر است حیدر
موالیِ هیچکس نباشم اگر ولای علی نباشد

اسوه‌ی اهل ولا

همینکه اسوه‌ی اهل ولا ام ابیها شد
ظهور دین ما هم با تولا و تبرا شد

دلیل از مادرش باید بپرسد حتماََ ان کس که
به قدر اَرزنی بغض علی در سینه اش جا شد

دکمه بازگشت به بالا