شعر محرم و صفر

تشنه ام تشنه

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

ای داد بی داد

پاشیده از هم لشگرت ای داد بی داد

افتاده از پا خواهرت ای داد بی داد

افتاده بی دست و علم با مشک خالی

در علقمه آب آورت ای داد بی داد

برادر !

 محمد از حراء گریان رسیده

تن پاکت عدو, در خون کشیده

خدا داند که چشمِ چرخ گردون

شهیدی مثل تو, عریان ندیده

حی علی العزا…

آماده میشویم دو رکعت عزا کنیم

حی علی العزا, که قیامی به پا کنیم

قد قامت العزا که شنیدیم میرویم

تا حق روضه های عزا را ادا کنیم

آه کبود

بالت شکسته است و چه پرواز میکنی

این کاررا به نیت اعجاز میکنی

بابا که آمده به خرابه سخن بگو

داری چرابرای پدر ناز میکنی

مادر ندارد,

مادر ندارد,           

شاهی که تنها مانده و لشگر ندارد

آنقدر زخمی ست     

,جایی برایبوسه بر پیکر ندارد

در بین گودال,        

افتادهو عمامه ای بر سر ندارد

می دید زینب,       

اما چنیندر خاک و خون باور ندارد

دورش شلوغ است,       

حالا کهتنها مانده و یاور ندارد

می گفت زینب,      

شاید کهقاتل همرهش خنجر ندارد

با گریه می گفت,   

ای کاش میشد پیرهنش را بر ندارد

گودال تنگ است,   

صحرا مگرجایی از این بهتر ندارد

بر روی سینه,     

نیزه نزنوقتی که او سپر ندارد

کشتید اما,      

  دیگر چراانگشت و انگشتر ندارد

وقتی که لب هاش,    

  خشک استتاب خیزران تر ندارد

می گفت دشمن,        

کارشتمام است او که آب آور ندارد

با کینه میزد,      

    می گفتفرقی با خود حیدر ندارد

یک سو رباب است,        

بیچارهتنها مانده و پسر ندارد

صد حیف حالا,        

    آبآمده اما علی اصغر ندارد

یک سو رقیه,       

   غیر ازفرار او چاره ای دیگر ندارد

با تازیانه,        

   دیگرمزن که طاقت این دختر ندارد

ای وای زینب,      

      دربین نامحرم چرا معجر ندارد

 

نیمانجاری

 

چه ها نشد

دور و بر تو لحظه ی آخر چه ها نشد

با گریه های زینب مضطر چه ها نشد

حتی عصا ز موی سفیدت حیا نکرد

وقتی رسید بر سَرَت آن سَر چه ها نشد

عشق

اگرچه عشق هنوز از سرم نیفتاده

ولی مسیر من و او به هم نیفتاده

به خواب سخت فرو رفته پای همت من

وگرنه اسم کسی از قلم نیفتاده

تشت طلا و بوسه های خیزرانه

قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه

یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد

همچون درخت روشنی در هر کرانه

یک بار دیگر …

حرفی بزن با دخترت یک بار دیگر

تا جان بگیرد خواهرت یک بار دیگر

با لخته های خون پیشانیت بابا

حالی بپرس از همسرت یک بار دیگر

خدا کُنَد که

خدا کُنَد که کسی تیر اینچنین نَخورَد

بدونِ دست به یک لشگر ِ لعین نَخورَد

سه شعبه تا که رها شد نشستم و گفتم

خدا کند که به آن چشم ِ نازنین نَخورَد

چشمش به سوی زینب و

چشمش به سوی زینب و آن را نگاش کرد

هنگامآمدن به سوی ات چکمه پاش کرد


یک نیزه داربغض علی را به سینه داشت

سرنیزه را میان دهان تو جاش کرد 

دکمه بازگشت به بالا