حسن لطفی

عزیزم

الهی سایه‌ات با من بمونه
برام با تو فقط بودن بمونه
لباس کهنتو تَن کردی اما
دعایی کن که پیراهن بمونه

بگو چه چاره کنم

بگو چه چاره کنم این هزار ماتم را
هزار و نهصد و پنجاه زخم درهَم را
یکی‌یکی همه ی خیمه‌ها در آتش سوخت
که من شروع کنم روضه‌ی محرم را

پایِ غمت

حیف دلی صرفِ انتظار نکردیم
کار زیاد است و ما کار نکردیم

زحمت ما با تو بوَد حضرتِ رحمت
غیر گِره رویِ شانه بار نکردیم

ولدی ولدی

مگر از عمر پدر غیر پسر می‌ماند
که جوان در نظر او به جگر می‌مانَد

سالها بود کنار تو فقط میگفتم
که برای من از این عمر پسر می‌مانَد

هوالعشق

قبله‌ی ما علی و قبله نما نیز علیست
حرمِ ما نجف وکعبه‌ی ما نیز علیست

ها علی بشر کیف بشر یعنی که…
قل هوالعشق علی نقطه‌ی با نیز علیست

ای وای

بیا ای دل یه دَشتستون بگِرییم
بیا با چشمایِ بی جون بگرییم
شبیهِ مادرش داره می‌سوزه
بیا با های هایش خون بگِیرییم

چه کنم

بر درِ خیمه نشسته است و خبر می‌گیرد
خبرت را زِ منِ سوخته پَر می‌گیرد

چه کنم خیمه روم یا نروم آه ، رباب
بیشتر صبر کند درد کمر می‌گیرد

لالایی بخونم

نبار بارون که من بارونم امشب
پریشونم ، پریشون خونم امشب
بیا آقا بیا دورت بگردم
به دنبالِ تو سرگردونم امشب

روزِ آخر شده هنگامه‌ی صد چشمه و صد رود که راهی شده در سینه‌ی سوزنده‌ی این دشت کویری پِیِ آغوشِ تماشایی دریا همه‌ی اهل حرم دیده به میدان نگران زار و پریشان و در این همهمه و شور و ملاقات به یک خیمه نشستند برِ گهواره به دلداری و لالاییِ طفلی

عروسِ برادرم

در زیرِ آفتاب ببین سوختی رُباب
خیره مَشو به آب ببین سوختی رُباب

شرمنده‌ام کنارِ تو از رویِ مادرم
شرمنده‌ات شدیم عروسِ برادرم

غریبونه بخونیم

شبی ای کربلایی پیشِ ما باش
میونِ گریه‌ها و روضه‌ها باش
شبی شالی بکش روی چشمامون
شبی هم جایِ ما کرببلا باش

وا حَسنا

کاش میشُد خودش از دور تماشا نکند
اینقدر در بغلِ عمه تقلا نکند

کاش میشُد که بگیرند دو چشمانش را
نزند بر سرِ خود آه خدایا نکند

دکمه بازگشت به بالا