ای نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی
آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی
ای نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی
آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی
فراق پدر را پسر میشناسد
و داغ پسر را پدر میشناسد
چنان واقعه درد دارد که آنرا
فقط پاره های جگر میشناسد
دوس نداشتم وسط هلهله ها
پاتو به معرکه باز کنم ببخش
کوفیای لعنتی باعث شدن
جلو تو پامو دراز کنم ببخش
نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر
به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر
بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید
بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید
رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید
رفتی و آتش شد بپا در محفل ما
این ارباً اربا پیکرت شد قاتل ما
ای میوه ی عمرم ، ببین که بعد از عمری
مِقراض چید از شاخه ، کل حاصل ما
روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری
به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری
بخواب مادر حرم در اضطرابه
عزیزم خوشکلم حالم خرابه
زبونت رو نکش دور دهانت
اینا آب نیس، اینا اشک ربابه
یک علی روی عبا و یک علی زیر عبا
خوب شد بر روی دوش خود عبا انداختم
تیر را بیرون کشیدم خِسخِسِ تو قطع شد
ای زبانبسته تو را من از صدا انداختم
بغضمو چند روره پنهون می کنم
نکنه خیمه رو بیقرار کنم
من فقط دارم خجالت می کشم
تو بگو برا غمت چه کار کنم؟
خودم دیدم تمام هستیام رو
میان خاکها روی زمینه
خدا هرگز نیاره توی دنیا
که مادر داغ کودک رو ببینه
گمان کنم برود با جواب برگردد
به همره تو به همراه آب برگردد
گمان کنم دل لشکر به رحم مىآید
خدا کند ورق این کتاب برگردد