شعر شهادت امام حسن (ع)

جانم حسن

گفتم این اشک که مرهم بشود حیف نشد
مرهمِ آتشِ قلبم بشود حیف نشد

سالها بود دعایم قسمم آرزویم
زودتر سهمِ لبم سَم بشود حیف نشد

که مغیره نرود بر روی منبر پیشم
طعنه‌ها نیز کمی کم بشود حیف نشد

مادرم گفت نگو ، هیچ نگفتم به کسی
زینب ای کاش که مَحرم بشود….حیف نشد

فدک و کوچه‌ی امن و درِ بی آتش و دود
گفتم این سه ، همه با هم بشود حیف نشد

رفته بودیم به مسجد که مگر مادرمان
یک نفس راحت از این غم بشود حیف نشد

وقت برگشت از آن کوچه به او می‌گفتم
که خوشی قسمتِ ما هم بشود حیف نشد

هرچه کردم به کناری بروند و برویم
راهی از کوچه فراهم بشود حیف نشد

خواستم چادرِ مادر نخورَد خاک که خورد
ذره‌ای شرم مجسم بشود حیف نشد

خواستم نشکند آنروز غرورم که شکست
جایِ او قامت من خم بشود حیف نشد

کوچه‌اش سنگ و دلش سنگ و دو دستش سنگین
خواستم ضربتِ او کم بشود حیف نشد

ایستادم به روی پنجه‌ی پا تا رویم
مانعِ سیلیِ محکم بشود حیف نشد

حسن لطفی

برچسب‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

با این شرایط موافق هستید.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن