شعر شهادت یتیم امام حسن

مقتل نوشته

مقتل نوشته نوجوان رفت و جوان برگشت
قاسم به میدان زد،علی اکبر از آن برگشت

مانند خیلی‌ها پس از نابودی ازرق
از جنگ با این یل پشیمان شد، سنان برگشت

ستاره بود که راهی آسمان شده بود
عزیز نجمه در آن بزم جان‌فشان شده بود

عروس قافله مبهوت از شتابش بود
زمان رفتن داماد کاروان شده بود

زانو بغل گرفته

زانو بغل گرفته و این بوده حسرتش
مولا نداده اذن برای شهادتش
هر قدر گریه کرد، نکرده اجابتش
تا که رسید نجمه و داد این بشارتش

سرم پیش تو پایینه برادر

سرم پیش تو پایینه برادر
تو چشمام اشک می شینه برادر
شبیه آیِنه بود قاسم تو
نموند چیزی از آیینه برادر

جامِ عسل

تا به تو رو زده ام رو به خدا آوردم
همه طاعاتْ به سمتِ تو به جا آوردم

امشب این آیِنه را ماه بغل می گیرد
ساقی از میکده ات جامِ عسل می گیرد

پسر با جگر شیر جمل

سیزده سال ، به رویش عسلی آوردم
سیزده سال ، به مویش قمری آوردم

پسر با جگر شیر جمل را دارم
من به همراه خودم پور حسن آوردم

تو دلم رو حیدری کردی عمو

تو دلم رو حیدری کردی عمو
وجودم رو مادری کردی عمو
اصلا احساس یتیمی ندارم
تو برایم پدری کردی عمو

وارثِ فتــحِ جَمل

می نویسم سرخ تا با خونِ خود یاری کنی
آبِرویم خوب باید آبِروداری کنی

نامه ام در کربلا تضمینِ میدان رفتن است
پاسخِ خیرِ عمو را می شود ” آری ” کنی

آفتاب علی الدوام حسن

آفتاب علی الدوام حسن
سحر مسجد‌الحرام حسن
ماه زیبای پشت بام حسن
حسنی زاده‌ای به نام حسن

یا قاسم ابن الحسن(ع)

مثل یک مرد که بر جنگ جهان می آید
سیزده ساله چنان شیر ژیان می آید

سیزده ساله ولی هیبت یل ها دارد
در وجودش جگر حضرت سقا دارد

اِبنُ الکرم

به نام نامیِ شیرجمل به نامِ حسن
قیام کرده شجاعت به احترام حسن
رسیده پرتو نوری ز اوج بامِ حسن
کشیده باده ی خود را به سمت جامِ حسن

ماه داماد حرم

آسمان خیره به ناخوانده ترین مهمان بود
لشکری منتظر جشن حنابندان بود

گذر صاعقه بر شاخه ی شمشاد افتاد
اضطرابی به دلِ مادر داماد افتاد

دکمه بازگشت به بالا