صفحه اصلی / رضا قاسمی

رضا قاسمی

دشمنم با دشمنت

دور تو می‌گردم آقا در مدار روضه‌ات
عمر من طی شد میان روزگار روضه‌ات

هر کسی هر جا دلش بند است ، آنجا می‌رود
من فقط هستم دچار تو ؛ دچار روضه‌ات

ادامه »

ام ابیها

مادرم را دوست می‌دارم ؛ شما را بیشتر
پس عزیزی مثل جانم یا نه ؛ حتی بیشتر

در میان گرد و خاک راه تو گم می‌شوم
هر چه بانو می‌تکانی چادرت را بیشتر

ادامه »

آمد آن خورشید

در زمانی که جهان از جهل ، غرق ظلمت است
آمد آن خورشید، که نورش دلیل خلقت است

آمده حُسن ختام و سَروَر پیغمبران
آنکه توصیفِ جمالش کار این جمعیت است

ادامه »

باب القاسم ع

گر چه در مظلومیت احساس غربت می‌کنیم
می‌رسد از راه ، روزی که قیامت می‌کنیم

می‌رسد روزی که می‌سازیم ، صحنت را حسن !!
بعد از آن درباره‌اش هر روز ، صحبت می‌کنیم ادامه »

قد کمان برگشته‌ام

سَرو رفتم از کنارت … قد کمان برگشته‌ام
سبز رفتم مثل یک برگِ خزان برگشته‌ام

سوختم بی سایه‌ی تو زیرِ نور آفتاب
باز ، حالا زیر چترِ سایبان برگشته‌ام

ادامه »