شعر محرم و صفر

سه ساله کربلا

در شهر شام و کوفه همش خورده ام زمین
خیلی شبیه مادر تو گشته ام ببین
بابا تمام بال و پرم را شکسته اند
دیدی که استخوان سرم را شکسته اند
موی سرم شبیه سرت سوخته پدر

آب بابا

تمام درس و مشقم آب بابا
ندارم در دلم من تاب، بابا

زِ بعد کربلا هم تشنه بودم
نخوابیدم شبی سیراب، بابا

بابایی

بابا معجرم رو با خودت بیار

زَر و زیوََرم رو با خودت بیار

حالا که داری میای اگه میشه

داداش اصغرم رو با خودت بیار

بابایی عزیز

ای یوسف رسیده به کنعان من,سلام
بابایی عزیزتر از جان من,سلام

ای دلخوشی این دل پر غم,خوش آمدی
بابا, به این خرابه ی ماتم خوش اومدی

بابا حسین

حال من از این خراب ترم بشه
کسی نیس که سایه ی سرم بشه
بدون عمه سفر نمیره که
یه چیزی بگید که باورم بشه

نیامدی

در انتظار ، چشم من سپید شد نیامدی

نهال قد من شبیه بید شد نیامدی

بیا مرا ببر که دست و پای گیر عمّه ام

به درد های او غمم مزید شد نیامدی

بابا حسین(ع)

تو نیستی و لشگری مرا عذاب میدهند
عذاب لقمه نانی و عذاب آب میدهند

سوال میکنم ز نیزه دارها سرت کجاست؟
ولی به حرف های بد به من جواب میدهند!

یا بنت الحسین

نه غذا می خواستم دیگر نه زیور خواستم
تا در آغوشت بگیرم از خدا پر خواستم

مادرت زهرا میان خواب یادم داد که
هر زمان خوردم زمین با یاعلی برخاستم

آه بابا

رفتی و بعد از تو این ایام‌ خیلی بد گذشت
آه بابا کربلا تا شام خیلی بد گذشت

روی نی قرآن تلاوت کردی و طعنه زدند
پای نی ای حجه الاسلام خیلی بد گذشت

الشام

بعدآن که بوده ام بر ناقه عریان سوار
زینبت شد بر بلای دیگری حالا دچار

کاروان از کوچه ی تنگ یهودی ها گذشت
تا رساند خواهرت را پای آلات قمار

الوداع

نیست افسرده رها ار غصه و غم می شود
هر کسی گریه کنِ شاهِ دو عالم می شود
حالِ بد را یک دو خط روضه درستش می کند
دردِ ما را نوش دارو اشکِ نم نم می شود

پشت دروازه‌ی ساعات

کارِ ما گرچه به جز گریه‌ی پیوسته نبود
کارِ این قوم ولی خنده‌ی آهسته نبود

آنقدر ضربه‌ی نیزه همه را ساکت کرد
بِینِ ما در پِیِ تو یک سرِ نشکسته نبود

دکمه بازگشت به بالا