بردیا محمدی

نذرِ حسن

در بند زلف او دل باد و نسیم هاست
تازه ترین شراب سبوی کریم هاست
او که طلایه دار خیام یتیم هاست
نذرِ”حسن” برای “حسین” از قدیم هاست

از سوز زهر

وقتی که زهر کینه ز زین تا جگر رسید
انگار قصّه ی غم عمرش به سر رسید

از سوز زهر ناله ی جانکاه می کشید
از فرط تشنگی چِقَدَر آه می کشید

تجلّی‌گاه نور

دلم تا خواست حدِّ فاصِلَ اش را کم کند با قم
کشیدم شاهراهی از دل سجّاده ام تا قم

چه وقتی بی اراده چشم من باریده الّا شب؟!
چه جایی بی اراده چشم من باریده الّا قم!؟

مظلوم

ابر بارید و ردِّ آه نرفت
رنگ این شهر روسیاه نرفت

لکّه ی ننگ کوفه پاک نشد
تا قیامت بُود گواه..،نرفت

راه رفتن

 رنگ دیوار،رنگ خاکستر
رنگ پرهای بال پروانه است
“در” لباس سیاه تن کرده
خانه این روزها عزاخانه است

عشق

سحر است و دمیده دولت عشق
نوبتی باشد است نوبت عشق
کوه می لرزد از اُبُهَت عشق
می نویسم به نام “حضرت عشق”

چای روضه

این خاک را با اشک توام کرده باشد
دستی که ما را کوزه ی غم کرده باشد

در سجده هایش آیه های “آه” می خواند
تا سینه را محراب ماتم کرده باشد

اباعبدالله

طعنه ی خلق مرا سخت اذیت کرده
بارها آینه از سنگ شکایت کرده

به گدایی که در این کوچه محبّت نچشید
چه کسی غیر تو اِنقَدر محبت کرده

پریشان

تا ذهن را با خاطره درگیر می کرد
ناگاه رنگ صورتش تغییر می کرد

خواب پریشان شبش را در خیالش
خوب و بدون درد و غم تعبیر می کرد

اشکهایم غصه هایم

کاش بابایی سر بی جان تو جان می گرفت
اشکهایم غصه هایم با تو پایان می گرفت

تشنه ام,لبهایم از خشکی ترک برداشته
خوب می شد نه,اگر یک لحظه باران می گرفت

فقیرم

پیش قدوم “عشق” پی بردم حقیرم
مانند گرد و خاک های در مسیرم

کاری برای دیدن باران نکردم
آئینه ام,آئینه ای رو به کویرم

تشت طلا

تا که چشمش به آب می افتد
یادِ طفل رباب می افتد

کوهِ آتشفشان اندوه است
از نگاهش مُذاب می افتد

دکمه بازگشت به بالا